**بسم الله الرحمن الرحيم**
شاه نعمت الله ولی فرزند میر عبدالله (۷۳۰ ، ۷۳۱ ــ ۸۳۲ ، ۸۳۴) ، یکی از شاعران بزرگ ایران بود. نام کامل وی: ( سید نور الدین شاه نعمت الله ولی ماهانی کرمانی ) . از اقطاب وعرفای مشهور سدهٔ هشتم ونهم هجری است که تصوف ایرانی را توأم با شریعت اسلامی به مرحلهٔ تازهای رهنمون گردید وپیروان سایر طریقتها را نیز تحت تأثیر خود قرار داد. تولد شاه نعمت الله را برخی از قول امیر خلیل اله نوهٔ آن جناب ، روز چهارشنبه چهار دهم ربیع الأول ۷۳۱ هجری قمری در شهر حلب (از بلاد سوریه فعلی) وبرخی دیگر پنجشنبه بیست و دوم رجب ۷۳۰ در قصبهٔ کوه بنان کرمان ذکر کردهاند. پدر وی میر عبدالله از بزرگان محترم عرب و مادرش از خوانین شبانکارهٔ فارس بوده است. نسبت أو با نوزده نسل به حضرت رسول أکرم میرسد.
اشعار ذیل پیش بینی حوادث روزگار ماست
قدرت کردگار مي بينم حالت روزگار مي بينم
از نجوم اين سخن نمي گويم بلکه از سر يار مي بينم
از سلاطين گردش دوران يک بيک را سوار مي بينم
هر يکي را بمثل ذره نور پرتوي آشکار مي بينم
بعد از آل ائمه اطهار ديگري را سوار مي بينم
از پس شاهي همه اينها چند سلطان بکار مي بينم
از بزرگي و رفعت ايشان صفوي بر قرار مي بينم
چند سلطان ز نسل او پيدا همه را بر قرار مي بينم
آخر پادشاهي صفوي يک حسيني بکار مي بينم
از بخارا هرات و بلخ و سرخس لشگري بيشمار مي بينم
باز بعد از خرابي ايشان سار باني بکار مي بينم
نادري در جهان شود پيدا قامتش استوار مي بينم
بيست و شش سال پادشاهي او تا بگردون غبار مي بينم
آخر عهد نوجواني او قتل او آشکار مي بينم
پادشاهي ز نو شود پيدا تيغ او آبدار مي بينم
بيست و پنج است پادشاهي او سکه اش بي عيار مي بينم
چون ز نسلش بسي ولد ماند بوالعجب روزگار مي بينم
پادشاهي بود محمد نام شهيش با وقار مي بينم
ده و هفت است پادشاهي او اولش با وقار مي بينم
لشکرش سي سه صف براي جلال جنگ او آشکار مي بينم
عهد آن شاه کشور دوران دو بلا آشکار مي بينم
يک تزلزل بود يکي طاعون حال مردم فکار مي بينم
غارت و قتل شيعيان علي دست ايشان بکار مي بينم
غين و شين چونکه بگذرد از سال اين اساس آشکار مي بينم
شهر تبريز را چو کوفه کند شهر طهران قرار مي بينم
جنگ او در ميان تبريز است فتح او آشکار مي بينم
در صفاهان چو او پياده شود در ابر قو سوار مي بينم
چون بهم مي رسند شاه و سوار قتل او آشکار مي بينم
قتل آن شاه کشور دوران در صف کار زار مي بينم
اربعين است پادشاهي او دولتش کامکار مي بينم
دائم او را همي ز کثرت ليل ليل او بي نهار مي بينم
ليک آن شاه را زياني هست محرم او نگار مي بينم
چون فريدون به تخت بنشيند دولتش بر قرار مي بينم
صر صر ديگرش شود پيدا پاي او در رکاب مي بينم
مسکن و فوت او در اصفاهان بر سر مرغزار مي بينم
حاکم قندهار مثل شتر بر دماغش مهار مي بينم
حکم درباره اش صدور دهند سر او را بدار مي بينم
ناگهان شخصي از توابع لر حاکم کامکار مي بينم
هست شاه و وکيل خوانندش کمترين هوشيار مي بينم
پادشاهي کند چو بيست و دو سال کارش آخر بزار مي بينم
بعد از آن لر , لر دگر آيد ظالم و نابکار مي بينم
سکه از نو زند چو بر رخ زر درهمش کم عيار مي بينم
هشت سال است پادشاهي او دولتش بي مدار مي بينم
چون زمستان پنجمين گذرد ششمين خوش بهار مي بينم
حال امسال صورت دگر است نه چو پيرار و پار مي بينم
پادشاهي به تخت بنشسته دولتش پايدار مي بينم
آن حسن خلق و آن حسن طينت باب عالي تبار مي بينم
فرد مردانه اولوالعزي محرم آشکار مي بينم
ميم از اول و دال از آخر نام آن نامدار مي بينم
پادشاه تمام دانايي در همه کار زار مي بينم
گرگ با ميش و شير با آهو در چرا بر قرار مي بينم
ناگهان کشته ميشود در خواب قاتل او چهار مي بينم
اين جهان را چو او کند بدرود نيک از او يادگاري مي بينم
بعد از آنگه که او فنا گردد شاه ديگر بکار مي بينم
که محمد بنام او باشد تيغ او آبدار مي بينم
چهارده سال پادشاهي او دولتش کامکار مي بينم
ناصر الدين به نصرت دوران چهارده هشت سال مي بينم
کوکب روشني بود پيدا بلکه دنباله دار مي بينم
از خراسان و ري صفاهان هم چه دهل ها بکار مي بينم
روز جمعه در شهر ذيقعده تن او در مزار مي بينم
شاه ديگر بکار مي آيد شاهيش نا گوار مي بينم
چهارشنبه ز شهر ذيقعده مرگ او آشکار مي بينم
بعد از آنگه که او فنا گردد پسرش يادگار مي بينم
غين و ده دال چون گذشت از سال بوالعجب روزگار مي بينم
گرد آيينه است سير جهان گرد و رنگ و غبار مي بينم
شه چو بيرون رود ز جايگهش شاه ديگر بکار مي بينم
نوجواني مثال سرو بلند رستمش بنده دار مي بينم
در امور شهي است بي تدبير ليکنش بخت يار مي بينم
احتساب و حساب در عهدش سست و بي اختيار مي بينم
ظلم پنهان خيانت و تزوير بر اعاظم شعار مي بينم
دولتش بي حساب ميدانم مکنتش بيشمار مي بينم
در حقيقت شهي بود ظالم عاري از حق شعار مي بينم
علماي زمان او دائم همه را تار و مار مي بينم
دائم اسبش بزير زين طلا کهتران را سوار مي بينم
نا بکاري مثال ديو مهيب ستمش بزروار مي بينم
چون فريدون به تخت بنشيند پسرانش قطار مي بينم
در امور شهيش بي تدبير ليک بختش ببار مي بينم
نيست فضل الخطاب در عهدش فضل را مات وار مي بينم
کار و بار زمانه وارونه قحط هم ننگ وار مي بينم
عدل و انصاف در زمانه او همچو هيمه به نار مي بينم
در زمانش وفا و عهد درست همچو يخ در بهار مي بينم
پس فرومايگان بي حاصل حامل کار و بار مي بينم
کهنه رندي بکار اهرمني اندرين روزگار مي بينم
متصف بر صفات سلطاني ست ليک من گرگ وار مي بينم
هست فصل حجاب در عهدش فصل را بي تبار مي بينم
چون دو ده سال پادشاهي کرد از شهي بر کنار مي بينم
روز شنبه ز شهر ذيقعده تن او بر مزار مي بينم
پسرش چون به تخت بنشيند بوالعجب روزگار مي بينم
سکه نو زند چو بر رخ يار درهمش کم عيار مي بينم
غارت و قتل مردم ايران دست خارج بکار مي بينم
جنگ و آشوب و فتنه بسيار در يمين و يسار مي بينم
کار و بار زمانه وارونه بلکه وارونه وار مي بينم
پدران رحم بر پسر نکنند پسران را بدار مي بينم
جنگ سختي شود تمام جهان کوه و صحرا تبار مي بينم
مردمان جهان چه مرد چه زن همگي در فرار مي بينم
اندکي امن اگر بود آنروز در سر کوهسار مي بينم
دولت مرد و زن رود به فنا حال مردم فکار مي بينم
کم ز چل چونکه پادشاهي کرد سلطه اش تار و مار مي بينم
بر سر کوي و بر سر برزن نام او زشت وار مي بينم
جنگ و آشوب و فتنه بسيار در کمين بيشمار مي بينم
شور و غوغاي دين شود پيدا سر به سر کار زار مي بينم
بعد از اين شاهي از بين برود دولتي پايدار مي بينم
سيّدي را از نسل آل رسول نام او بر قرار مي بينم
نايب مهدي آشکار شود نوع عالي تبار مي بينم
پادشاهي تمام دارنده سروري با وقار مي بينم
بندگان جناب حضرت او سر به سر تاجدار مي بينم
گرگ با ميش و شير با آهو در چرا هم کنار مي بينم
تا چهل سال اي برادر جان دور آن شهريار مي بينم
دور ايشان تمام خواهد شد لشکري را سوار مي بينم
قائم شرع آل پيغمبر به جهان آشکار مي بينم
دولت مهدي آشکار شود بلکه من آشکار مي بينم
( م ح م د ) مي خوانند نام آن نامدار مي بينم
صورت و سيرتش چو پيغمبر حلم و علمش تمام مي بينم
در کمر بند آن سپهر وقار تيغ چون ذوالفقار مي بينم
از نجوم اين سخن نمي گويم بلکه بر سر يار مي بينم
سمت مشرق زمين طلوع کند گور دجال زار مي بينم
رنگ يک چشم او به چشم کبود خري بر خر سوار مي بينم
لشکر او بود ز اصفهان هم يهود و مجار مي بينم
هر قدم از خرش بود ميلي دور گردن غبار مي بينم
صورت نيمه همه خورشيد به نظر آشکار مي بينم
آل سفيان همه طلوع کند همه کس را فکار مي بينم
سروري را که هست پاينده يار با ذوالفقار مي بينم
هم مسيح از سما فرود آيد پس کوفه غبار مي بينم
آل سفيان تمام کشته شوند با هزاران سوار مي بينم
از دم تيغ عيسي مردم قتل دجال زار مي بينم
مسکنش شهرکوفه خواهد بود دولتش پايدار مي بينم
کار داران نقد اسکندر همه در راه کار مي بينم
ترک اغيار سيد خواهد بود خصم او در مهار مي بينم
نه درودي بخود همي گويم بلکه از سر يار مي بينم
نعمت الله نشسته در کنجي همه را در کنار مي بينم